۲۱ آذر ۱۳۸۷

مشهد شهرآرزوها یا شهرعاشقان
دیروز-رشت -داخلی -فرودگاه رشت
پروازکیش ایربا یک ساعت ونیم تاخیرقراره حامل مسافرانی باشه که به قصد تقرب،تفرج،توسل،تضرع؛ویا یکی مثل من ادای دین به مادر،ساعت دوازده ونیم به مشهد برسه.
دیشب- مشهد-خارجی-حرم امام رضا
این مکان رودرخواب دیده بودم درخواب حس دیگری داشتم خودم بودم تنها با یک حرم به وسعت تنهایی خودم .
اینجا حس سیال خوابم را ندارم .حضورمردم حس سیال ذهنم را ازبین برده .مردم عاشق امام رضا یا مردم دردمند طالب درمان ازامام رضا .صدای گریه ها،زاری ها ،مویه ها،صدای درون منوخفه کرده.تمام دانسته های من از امام رضا اموزه هایی است از کتابهای تعلیمات دینی وبعدترسریال مهدی فخیمی.هیچوقت دنبال چیز بیشتری هم نبودم وفکرنمیکنم بعدها هم بخواهم به معلومات خودم چیزی اضافه کنم .فقط به این فکرمیکنم اگرهمه فلسفه حضوراوخوب زیستن بوددرتمام ابعاد .من چقدربا همه نگرشم پیرواو به حساب خواهم امد.
امروز-هتل -داخلی-لابی
درلابی هتل مشغول نوشتن این پست هست با اتصال به اینترنت ساعتی 1000تومان .فکرمی کنم باید خدمات اینچنینی دربقیه هتلهای دنیا رایگان باشه.
منتظرم تا ساعت تخلیه اطاقها فرا برسه واطاقمون را هتلدارعوض کنه از اطاق فعلیم مادرم خوشش نمی ایدوچون مجبوره بخاطرعدم ناتوانی درراه رفتن بیشتروقتش را دراطاق ودرهتل بگذرانه برای همین داشتن یک اطاق دلبازوپرنوربراش مهمه.برای من اهمیتی نداره بجزلابی هتل وکارکنان این هتل یقیه هتل درحد یک ستاره است.
همین الان یک عرب مرد وراج درون مبل لم داده وبا موبایل مشغول وراجی.حضورعرب ها دراین سفربه مشهدبیشترمشهوده دیشب سری به چرم مشهد زدم وعربهایی که مشغول خرید ازچرم مشهد بودند خودنمایی می کرد.
انتظارنداشته باشید درمیان رفت وآمدکارکنان هتل ووجود مسافران درلابی پست بهتری می توانستم داشته باشم.

۱۶ آذر ۱۳۸۷

صبردل


دراين غم بگفتم ره صبردرپيش گيرم
كه ديدم كه صبرمن اندك وصبرخدايم فزون برهزارست
بگفتم دلم راچودرياكنم ،تن به دريا نهادم
 بديدم كه غم چوبه دريا فكندم،درياي دل چون دلم بيقراراست
بگفتم كه اين غم با سنگ گويم ،كه او چون جماداست
كه ديدم سنگ شهابي شدست راسماگرفت ست
بگفتم كه اين شورحالم با بني آدمي باز گويم
كه ديدم چومجنون شدست راه ليلي گرفت ست
بگفتم تن بيقرارم برم  بركنارنيستان كه نغمه بسازد
بديدم كه ازغم نيستان آتش نيستي گرفت ست
بگفت كه حورا دلت راببربركناردل بيقراران
كه ديديم، الم اشكي شده ست را مردم گرفته ست


بيست ويك بهمن هفتادوهفت



عدالت سيري چند؟

من سفركرده دشت باران، ازرنجمانه دلهاي خسته ودستهاي پينه بسته، كمرهاي تاشده، زخمهاي بردل نشسته حكايت غريب واگويه هاي زنان خسته واداده ام . رنجنامه ايي كه زجرنامه گشته است ازلاف گزاف مردان بي غيرتي كه زمانه نام مردبرآنان نهاده . مرداني كه نام بردوش مي كشند وغيرت مي فروشندبه نام مردانگي.
من حكايت مادران تنهاي سوخته ام كه زخم نامردي بردوش مي كشند وهروله كنان دراين غوغاي عرفه خودساخته تجددبراي كسب نان ،دست لطيف ترك مي كنندباانار، سياه مي كنند با گردوي گردكه قوتي باشد براي فرزندان بي پدرشان كه ازمردانگي تنها مردشب هاي زفافشان بود.
ودراين وانفساي نفت ودلارودموكراسي وعدالت محوري صداي قانون گذاران مرددرحلقوم گره خورده وقلم ها بيخودشده وفكرها فقط آرماني شده وعدالت كورترو ترازوي آن كج ومعوج...
عجبا كه دولت صاحب منصباني مي گيرند تا صاحب جان باشند .صاحب منصباني كه صاحب موطن شده اند موطن فكروروح. برراكبي خويش غره شده لاف دادميزنند.وحلقوم عدالت تنها طنابي گشته است برگلوي ازنفس افتاده زناني كه درمكتب انان تنها جرمشان زن بودن است .
خرمن خرمن اشك مادران تنها، چند من باشد تا دل قانون گذاران را بلرزاند؟