۲۰۰۸/۱۱/۲۱

آبي كودكي

درخواب صبحدم بودم كه دستمال آبي من را باد باخودش به سرزمين كودكيم برد.مادرم آن را درمرگ كودكيم به رسم ديربنه همه مادران اثيري به دستم سپرده بودوسروده بود: اين يادگارآبي شيرين توست آن رادروجودت به امانت بدار.
درسكري خواب صبحدم دستمال عبوركردازآسمان فكرم وازآبي احساسم وگذركرد ازرودجاري عمرم ورسيد به دست كودكي من وكودكي من با فريادشوق آن را به دست گرفت.صداي خوش كودكيم رادروهم خواب آلودصبحدم شنيدم : آي كجاييد كودكان ديرينه من ؟!بازي ازنو شروع شده است.من ازپس ديوارهاي زمان شما را يافتم . جمع شويدتا پشك بيندازيم .
دروهم صبحدم صداي گامهاي كودكان را شنيدم وآبي دستمال هركدامشان را كه برافق كشيده ميشد ديديم.
شنيدم كه همه با هم ميخوانديم تاپري آسمان را بربازي پاكمان شاهدي بگيريم تا به نوبت ، به هركداممان دستمال ابي پرازگلابي بدهد.پس پشك مي اندازيم .
" پري خانم حاضرباش دستمال آبي بردارپرازگلابي بردار........."
سپس فرياد وچشم برهم نهادن كودكي وقايم شدن كودكان وسپس يافتن.
حال نوبت من است .دستمال گلابي زماني هم ازآن من .پس چشم برهم مينهم: يك ، دو، سه،..........آمدم.
چشم در كودكي مي بندم وبركودكي بازميكنم وميروم درهواي آبي برزمين نيلي دربوي خوش شكوفه هاي گلابي آميخته درخواب صبحدم به دنبال كودكي ديروزم ميگردم.
بيادمي اورم كه يك روزدرهمين يافتنها چشم گشودم ولي نيافتم.نه كودكان ديروزم را نه كودكي ديروزم را. ازدستمالي پرازگلابي تنها ابي دستمال برجاي مانده بودوديگرهيچ. بايد مي رفتم صداي بزرگسالي برخاسته بودبايد مي رفتم مزه اشك شوربود ووآسمان بيرنگ ودستمال بي گلابي.ازخواب برخاسته ام.
گاهي مي روم پشت شيشه اي ترين ديوارزندگي چشم برهم مي نهم مي شمارم يك،دو،سه...............آمدم.

پنج آذرهفتادوشش

۲۰۰۸/۱۱/۲۰


ماه چشمهاي علي

كوچيك كه بوديم ماه ميافتاد توچاه . چاه با چند چين آجراززمين كشيده بودبالا.ماه توآب گردوسفيدوتپل نبودولي مدام براي ما كرشمه مي آمديه جوري بودكه دلت مي خواست بغلش كني وبوسش كني . ماه توآب هميشه نبود.وقتي نبود ما هم نبوديم و سكوت مي افتاد توخانه خاله بزرگ .وقتي موعد كرشمه ماه بود ما چندتا بچه هياهوكنان دورچاه قبل ازنشستن ماه برآب چاه با چانه تكيه داد بردودست ودست تكيه داده برلبه چاه؛ زل زده به آب چاه بادلي منتظر، به اولين تكبيرصداي اذان نفس حبس شده درسينه بيرون ميداديم ماه امده بود ونشسته بودبرچشم ما وهي كرشمه مي امد.علي مي گفت مي دونم چيكار كنم كه ماه توي اب برقصه .علي هميشه فكرهايي داشت كه ما نداشتيم .و آنوقت يه سنگ بزرگ برمي داشت مي انداخت توچاه وماه تو چاه مي رقصيد وعلي با رقص ماه دوبار دورخودش مي چرخيدودستهاي مشت كرده اش رامي داد بالاومي گفت: اينم براي رقص ماه من .وآنچنان جيغ مي كشيد كه جيغش صداي خاله بزرگ را درمي اورد.علي اينقدرعاشق ماه تو چاه بود كه هميشه انگاردوتا ماه توچاه چشمهاي اون با ادم چشمك مي زنند.
محبوبه يه غروب گفت: مي خوادماه راازچاه دربياره علي مي گفت
اين كاررونكن قشنگيش به همينه كه توچاه باشه . محبوبه سطل كنارچاه را برداشت وانداخت توچاه وماه را گرفت .ماه با سطل بالا آمد علي گريه كنان رفت وما ذوق زده دست كرديم درماه وسط سطل كه بگيريمش.ماه ازبين دستهاي ما ليزمي خورد.آرزوسطل رو تكان داد سطل افتادتو چاه.آرزورفت ماه رو برگردونه پريد تو چاه ماه با آروزبالا نيامد واروزهم با ماه ديگه نيومد. ماه برگشته بود روي چاه اما علي هم ديگه هيچوقت برنگشت تا كرشمه قلابي ماه روببينه.
بزرگترها گفتند خاله بزرگ رفت همان جايي كه شما دوست داريد پيش ماه وما كوچكترها گفتيم خوشبحال خاله بزرگ كه بالاخر ه تونست ماه رابغل كنه .
نفهميدم كي ماه از چاه خونه خاله بزرگ درآمد ورفت نشست توآسمان . ماه تو آسمان گرد بود وسفيد اما قشنگ نبود وبلد نبود كرشمه بياد.
به محبوبه ميگم: محبوبه به نظرتو كدوم ماه قشنگتره ؟ ماه تو چاه يا آسمان؟محبوبه با تعجب نگاهم مي كنه ميگه :وا!! مگه الانا هم ميشه ماه روديد.
آرزو ميگه : من اگه بخوام ماه ببينم ماه مي كشم ومي شينم نگاهش مي كنم . گفتم : آرزو پس كرشمه اش
رو چيكارميكني اون رو هم ميكشي !
كاش علي بود وازش مي پرسيدم:علي هم هيچوقت ماه توچاه را به اون سلطنت خانم گردوسفيدنشسته بروسط آسمان ترجيح نمي داد. وقتي علي رو با يه اعلاميه گرفتندپس اون اعدامش كردند ومادروپدرش اونو توباغچه كوچيك خونه خودشون با دستهاي خودشون خاك كردندگفتند:دوتا ماه رقصان تو چشمهاش بود.علي خيلي بدجنس بود هيچوقت به ما يادنداد كه چيكارمي كنه كه دوتا ماه توچاه چشماش مدام به ادم چشمك مي زدند.

سي آبان هشتادوهفت  


۲۰۰۸/۱۱/۱۷

رقص نور

گاهی به همه انچه دوربرت هست نگاه میکنی ولی نمی بینی . امروزازپنجره محل كارم شاخه برگهای زرد پاییزی رو دیدم روزهاست كه زردي با پاييزآغاز شده اما من نديدم زردي رنگ درختان وزردي آفتاب .رقص نور دراطاق. آفتاب اریب تا وسط دفترم خودش روازلاي شاخ وبرگهاي درخت سبز سوزني كه خودم كاشتمش کشیده بالا.دلم مي خواست تو اريب آفتاب درازمي کشیدم مثل دوران كودكي كه با رقص آفتاب برفرش قرمزخانه قديمي مي چرخيدم با آفتاب پاييزكه بخواي گرم بشي بايدبا حركت آفتاب بچرخي تا گرما بره زيرپوستت وگرمت كنه وگرما چشمهات رو سنگين كنه اگرافتاب بچرخه آدم توسايه بمونه سرما تن رومورمورمي كنه.حظ آفتاب پاييز اينكه مدام درآفتابش باشي ودلت گرم شه .اين روزهادل به چندسيرگرم ميشه ؟براي اينكه خودت رو به آفتاب پاييزبسپري دستمايه اش يه وقته بيكاره ويه دل بي غمه همان دلي كه در كودكي در خانه قديمي داشتم. هرسوآفتاب هست تن يله كن برگرمي آفتاب كودك من . آفتاب پاييزوتكه آسمان آبي پيداشده ازميانه شاخه درخت آلبالو وبوي گل مريم پيچيده دراطاق كارم (گل مريم با پيك آمد درميان يك جعبه ) امروزاحتياجي به گرم شدن دل به آقتاب نيست كودك من بزرگ شده است.