۲۰۰۸/۸/۲۲

اينورچهاراه يا اونورچهاراه ..........

تعطيلات  يك  هفته ايي من تمام شد بدون اينكه حظي برده باشم .دوروز كاري رو درساعات كاري بجاي حضوردر محل كار خودم درشهرداري درقسمت خدمات شهري بودم براي گرفتن مجوزتبليغ . يك روز تمام هم براي كارگرهاي داربستي فغان مي زدم كه تبليغ منو اشتباه نصب كرديد بايد اينو ر چها راراه باشه نه اون چهاراه . اگه من قادر به فروكردن ميغ درسنگ بودم حتما هم قادر بودم كه اونا را متوجه اشتباهشون كنم . ولي من قادر نبودم ونيستم وبنابراين اونا هم متوجه اشتباهشون نشدند ونميشند . درحالي كه من داشتم مثل اسپند روي آتيش بالا وپايين مي پريدم دوكارگرنصاب وريسشان دركمال خونسردي وبانگاهي عاقل اندرسفيه به من گوشزد مي كردند كه اين ورچهارراه واون ور چهاراه نداره و اون يكي شريكشون كه با موبايل باهاش صحبت مي كردم مي گفت شما بايد خيلي خوشحال باشي كه ما  بنرت را نصب كرديم اون روز بود كه به مفهوم اين جمله قصار كه" خدا ادم را خر كند ولي گير خر نيندازد" پي بردم. بالاخره هم قانع نشدند متوجه نمي شدند كه جوازمن براي سمت راسته و من براي همين سمت راست دوروزتعطيلي خودم رو درشهرداي گذراندم تا ثابت كنم كه قول يك كارمند به يك ارباب رجوع مهم تراز داشتن پارتي ارباب رجوع ديگر است كه مي خواد در همان زمان ودرهمان نقطه بنرش را نصب كنه . وبالاخره شانس با من بود كه وجدان يكي دلنگي صدا داد و اين بار ضابطه بررابطه غلبه كرد . مختصر ومفيد سعي كردم به اون دوكارگرنصاب وريسشان بفهمانم كه من چه مرارتي كشيدم براي گرفتن اين جا . حداقل انتظار داشتم ريسشان بفهمه ولي نيشخند اون بدتر ازغرغرهاي كارگرهاش بود .
بالاخره هم فكر نكنيد كه به منطق حرفهاي من رسيدند نه فقط دلشون سوخت كه با غرغر و نيشخندي برلب حاضربه جابجايي بنر شدند . يادم مياد برادرزاده من 5 سالش بودو علاقه ايي به يادگرفتن وآموختن نداشت البته الان هم اطمينان ندارم كه به اين علاقمندي رسيده باشه . برادرم يه روزي سعي كرد بهش شمردن اعداد از 1تا 20 رو ياد بده واون چون دلش نميخواست ياد نمي گرفت .بعد روز بعد وقتي براي مامانم تعريف مي كرد كه باباجون دبروز مي خواست به من ياد بده من از 1تا 20 بشمرم من دوست نداشتم ولي بعد دلم براش سوخت ديدم خيلي ناراحته ياد گرفتم . حالا هم اينا به اشتباهشون وحرف من نرسيدندفقط احساس دلسوزي بود كه مجبورشدند عوضش كنند .
بالاخره ساعت هشت غروب بود كه تبليغ منو از سمت چپ چهاراه بردند سمت راست چهارراه ومن خسته ازاين هم چانه زدن 8 غروب بعد ازتماشاي بنرنصب شده برگشتم خونه . د رحالي كه تنها دوروز از تعطيلاتم باقي مانده بود و اون دوروزهم به رفع خستگي چند روز قبل گذشت .
حالا دارم به اين نتيجه مي رسم كه اگه روش خودم رو برم يعني با پول بيشترخدمات بهتري بگيرم بهتره تا با پول كمتربخاطر گرفتن خدما ت ارزانترمجبور بشم معده واعصابم روازدست بدم .

۲۰۰۸/۸/۱۵

     اندرخصوص شباهت ترجمه يك كتاب  با زن   

 از امروز به مدت يك هفته محل كارم رو تعطيل كردم .برنامه ايي براي سفر وحتي برنامه ريزي خاصي براي تعطيلاتم ندارم . الله بختكي زدم تو خط تعطيلات كه حداقل در اين مورد از بقيه جا نمونم . مي تونستم يه سفرداخلي برم ولي نه سفر خيال راحت مي خواد ودلي آسوده كه نه خيالم به راحتي مي چرخه دراين موقعيت ونه دلي سوده دارم كه ازسرسودگي هواي سيروسفركنه . تنها زحمتي كه براي اين بي برنامگي كشديم سرزدن به كتاب فروشي بدر بود براي خريدن كتاب تا وقت خواب برنامه ي تعطيلات تكميل بشه!طبق توصيه آخر هفته اسدالله امرايي* درروزنامه اعتماد مجمموعه داستان" زندگي هميشه مطابق خواسته تو پيش مي رود" انتخاب من شد . مشغول تورق كتابهاي ديگردر كتابفروشي بودم كه متوجه حضور دومرد ميانسال شدم كه به چند مشتري در مورد انتخاب كتاب كمك مي كردندوبعد ديرتر متوجه شدم اونا يه آرشيو موضوعي كتاب هستند كه مي توني تو كتابفروشي نگه شون داري ونوع كتابي را كه مي خواي بگي واونا ليست كتابها را جلوت بگذراند . صحبت از هاينريش بل شد و كتاب" سيماي زني در ميان جمع "كه ديدم واعجبا اونا با خواندن كتاب به چه نتايجي رسيدند درحالي كه من حتي نتونستم بيشتر از ده صفحه از كتاب روبخونم. گفتم من نتونستم با كتاب ارتباطي برقرار كنم .گفتند ترجمه چه كسي روخوندم . بعد از شنيدن نام مترجم خنده ايي كردند وگفتند تعجبي نداره كه نتونستي ارتباطي با كتاب برقرار كني . و يكي از اون دومردادامه داد : اميدوارم از حرف من دلگيرنشي ولي ترجمه بد مثل زنيه كه هرچقدر سعي مي كني كه باهاش زندگي كني نمي توني . نمي توني روزهاي زندگيت روبا اون ورق بزني وروي همان روزهاي اول ميموني وقادر به ادامه نيستي .گفتم: پس يا مي گذاريدش كنار ويا مي گذاريد يه گوشه ايي كه در تيررس نگاهتون نباشه وعمدتن هم يه كتاب ديگه مي خريد.گفت دقيقن گفتم: تعبيرجالبي بود ولي اجازه بديد بگم يه زن مي تونه متني باشه كه نمي تونيد بفهميدش ولي مردها  را نه ميشه خوندودر بسيار مواقع نميشه حتي اونا را نوشت و ميشه زندگيت تورق كتاب سفيد . خنده ها حكايت از جواب دندان شكن من داشت ولي درواقع فقط خواستم جوابي داده باشم همين . ولي الان كه فكر مي كنم مي بينم جنسيت دراين تعبيرها ي من نقشي نداره هر كسي مي تونه براي هركسي كتابي باشه كه با لذت مي توني تا آخرش بخوني وگاهي هم تا نصفه وگاهي هم روزها وشب ها مي گذره وداري همان چند صفحه اول رو مدام مرور مي كني وبعد يا پرتش مي كني يه گوشه يا مي گذاري تو قفسه كتابها يا ميري جاش يه كتاب ديگه مي خري . اين تعبير تنها قائل به زن وشوهر م نيست در دوستيها هم همينطوربعضي از دوستها را تا آخر مي خوني رفيقند شفيقند ولي بعضي ها رو نصفه ول مي كني وبعضي ها رو هم كه همون روزهاي اول مي گذاريشون كنار .
حالا اين تعبيررو حتي مي تونم به زندگيم هم تعميم بدم من كتاب زندگيم رو درگذشته دارم ورق مي زنم و توي همان نيمه اولش ماندم ونمي تونم بقيش روبخونم واصلا اون بقيه رو براي من ننوشتند اشتباه شده اين كتاب من نبود . خدا اشتباه كرد واشتباه من هم از خدا بيشتر بود كه گذاشتم اينها رو تو كتاب من بنويسه . من اين نوشته ها رو دوست ندارم . هنوز روي نوشته هاي شيشه قلعه – تهران – دانشگاه تهران- چهارراه پارك وي- تجريش-امانيه – فاطمي – اختياره وآرياشهروآرياشهروآرياشهر موندم .

*مترجم