۱۶ آذر ۱۳۸۷

عدالت سيري چند؟

من سفركرده دشت باران، ازرنجمانه دلهاي خسته ودستهاي پينه بسته، كمرهاي تاشده، زخمهاي بردل نشسته حكايت غريب واگويه هاي زنان خسته واداده ام . رنجنامه ايي كه زجرنامه گشته است ازلاف گزاف مردان بي غيرتي كه زمانه نام مردبرآنان نهاده . مرداني كه نام بردوش مي كشند وغيرت مي فروشندبه نام مردانگي.
من حكايت مادران تنهاي سوخته ام كه زخم نامردي بردوش مي كشند وهروله كنان دراين غوغاي عرفه خودساخته تجددبراي كسب نان ،دست لطيف ترك مي كنندباانار، سياه مي كنند با گردوي گردكه قوتي باشد براي فرزندان بي پدرشان كه ازمردانگي تنها مردشب هاي زفافشان بود.
ودراين وانفساي نفت ودلارودموكراسي وعدالت محوري صداي قانون گذاران مرددرحلقوم گره خورده وقلم ها بيخودشده وفكرها فقط آرماني شده وعدالت كورترو ترازوي آن كج ومعوج...
عجبا كه دولت صاحب منصباني مي گيرند تا صاحب جان باشند .صاحب منصباني كه صاحب موطن شده اند موطن فكروروح. برراكبي خويش غره شده لاف دادميزنند.وحلقوم عدالت تنها طنابي گشته است برگلوي ازنفس افتاده زناني كه درمكتب انان تنها جرمشان زن بودن است .
خرمن خرمن اشك مادران تنها، چند من باشد تا دل قانون گذاران را بلرزاند؟

هیچ نظری موجود نیست: