آبي كودكي
درخواب صبحدم بودم كه دستمال آبي من را باد باخودش به سرزمين كودكيم برد.مادرم آن را درمرگ كودكيم به رسم ديربنه همه مادران اثيري به دستم سپرده بودوسروده بود: اين يادگارآبي شيرين توست آن رادروجودت به امانت بدار.
درسكري خواب صبحدم دستمال عبوركردازآسمان فكرم وازآبي احساسم وگذركرد ازرودجاري عمرم ورسيد به دست كودكي من وكودكي من با فريادشوق آن را به دست گرفت.صداي خوش كودكيم رادروهم خواب آلودصبحدم شنيدم : آي كجاييد كودكان ديرينه من ؟!بازي ازنو شروع شده است.من ازپس ديوارهاي زمان شما را يافتم . جمع شويدتا پشك بيندازيم .
دروهم صبحدم صداي گامهاي كودكان را شنيدم وآبي دستمال هركدامشان را كه برافق كشيده ميشد ديديم.
شنيدم كه همه با هم ميخوانديم تاپري آسمان را بربازي پاكمان شاهدي بگيريم تا به نوبت ، به هركداممان دستمال ابي پرازگلابي بدهد.پس پشك مي اندازيم .
" پري خانم حاضرباش دستمال آبي بردارپرازگلابي بردار........."
سپس فرياد وچشم برهم نهادن كودكي وقايم شدن كودكان وسپس يافتن.
حال نوبت من است .دستمال گلابي زماني هم ازآن من .پس چشم برهم مينهم: يك ، دو، سه،..........آمدم.
چشم در كودكي مي بندم وبركودكي بازميكنم وميروم درهواي آبي برزمين نيلي دربوي خوش شكوفه هاي گلابي آميخته درخواب صبحدم به دنبال كودكي ديروزم ميگردم.
بيادمي اورم كه يك روزدرهمين يافتنها چشم گشودم ولي نيافتم.نه كودكان ديروزم را نه كودكي ديروزم را. ازدستمالي پرازگلابي تنها ابي دستمال برجاي مانده بودوديگرهيچ. بايد مي رفتم صداي بزرگسالي برخاسته بودبايد مي رفتم مزه اشك شوربود ووآسمان بيرنگ ودستمال بي گلابي.ازخواب برخاسته ام.
گاهي مي روم پشت شيشه اي ترين ديوارزندگي چشم برهم مي نهم مي شمارم يك،دو،سه...............آمدم.
پنج آذرهفتادوششدرسكري خواب صبحدم دستمال عبوركردازآسمان فكرم وازآبي احساسم وگذركرد ازرودجاري عمرم ورسيد به دست كودكي من وكودكي من با فريادشوق آن را به دست گرفت.صداي خوش كودكيم رادروهم خواب آلودصبحدم شنيدم : آي كجاييد كودكان ديرينه من ؟!بازي ازنو شروع شده است.من ازپس ديوارهاي زمان شما را يافتم . جمع شويدتا پشك بيندازيم .
دروهم صبحدم صداي گامهاي كودكان را شنيدم وآبي دستمال هركدامشان را كه برافق كشيده ميشد ديديم.
شنيدم كه همه با هم ميخوانديم تاپري آسمان را بربازي پاكمان شاهدي بگيريم تا به نوبت ، به هركداممان دستمال ابي پرازگلابي بدهد.پس پشك مي اندازيم .
" پري خانم حاضرباش دستمال آبي بردارپرازگلابي بردار........."
سپس فرياد وچشم برهم نهادن كودكي وقايم شدن كودكان وسپس يافتن.
حال نوبت من است .دستمال گلابي زماني هم ازآن من .پس چشم برهم مينهم: يك ، دو، سه،..........آمدم.
چشم در كودكي مي بندم وبركودكي بازميكنم وميروم درهواي آبي برزمين نيلي دربوي خوش شكوفه هاي گلابي آميخته درخواب صبحدم به دنبال كودكي ديروزم ميگردم.
بيادمي اورم كه يك روزدرهمين يافتنها چشم گشودم ولي نيافتم.نه كودكان ديروزم را نه كودكي ديروزم را. ازدستمالي پرازگلابي تنها ابي دستمال برجاي مانده بودوديگرهيچ. بايد مي رفتم صداي بزرگسالي برخاسته بودبايد مي رفتم مزه اشك شوربود ووآسمان بيرنگ ودستمال بي گلابي.ازخواب برخاسته ام.
گاهي مي روم پشت شيشه اي ترين ديوارزندگي چشم برهم مي نهم مي شمارم يك،دو،سه...............آمدم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر