۲۵ مهر ۱۳۸۷


روي ماه خدا را مي بوسم



همه چيزاون طورپيش نرفت كه من فكر مي كردم وخدا تصوري ازمن نبود كه پرداخته بودم .خدا به من لبخند زد ومن رويش را بوسيدم. ازاوهيچ نخواستم جزدلي آرام كه از تشويش چند ماهه رهايي يابم . صدايم را شنيد ودستم را گرفت مي توانست نگيرد اما گرفت محكم وبا عشق . نشانه هاي رحمت او برمن پروانه هايي بودند كه مادر يكي ازبچه ها مي گفت :آنها نشان خبرخوش هستندومن ناباورانه به او لبخند مي زدم .پروانه ها چندين روزدرجياط مي گشتند و من خوشبينانه منتظرماندم وخدا خودش را به من نشان داد ازلاي پنجره اطاقم امد آهسته وآرام وبرقلبم نشست ومن آرام شدم .خودم را بعد از مدتها به اوسپردم وبعد از مدتها عاشقانه اورا ستودم .ستودنم تنها براي اين بود كه دلم را آرام كرده است ولي او به همين اكتفا نكردوبركت هم برمن باريد.
اكنون تعداد شاگردانم زيادشده ومن هرروز وهر روز بيشتربه او نگاه مي كنم .حجاب نگاهم را كه مدتها بودبرچشم داشتم برداشته ام تا اورا بهترببينم .



هیچ نظری موجود نیست: