۲۱ شهریور ۱۳۸۷

ماه وخورشيد وفلك در كارند...............تامن ........ ناني.......... نخورم!

وقتي سعي مي كني و ناني به كف نمي اوري حكايت ماهيگيري است كه به دريا ميزند وبا تور خالي برميگرددكشاورزي است كه مي كارد وآفت وسيل وگرما به حدرمي دهد كاشته اش را و به داشت وبرداشت نمي رساند كاشته اش را. چاه كني كه به اميد آب مي كند ومي كند اما خاك نصيبش ميشود آخر .
"هركس دراين سراي آيد نانش دهيد واز نامش نپرسيد كه آن كه نزد باريتعالي به جان ارزد نزد ابوالعلا به نان ارزد" .
پس چرا آدمياني نزد باريتعالي به نان ارزند كه نانشان نمي دهد واز نامشان مي پرسد وبراي آن عده ديگر به جان ارزند كه نانشان مي دهد بي نامشان .جان من نزد باريتعالي به چه مي ارزد كه هميشه تنوراين جان نزد خدايم سرد وخاموش است وبه گرم كردن نمي ارزد . جان من آفريده خدا با جان دگرآفريده خدا از كدامين خاك است كه اين همه توفير است بين نان دادن مان. خاك من از كدامين خاك است كه نزد ابولعلا كه به دادن نان نيارزد . دراين سراي چه حكمتي است كه با حركت تو بركت گرفته مي شود و بي حركت ان ديگري كرور كرور بركت بردامن همان ديگر ريخته ميشود .وتو مي ماني كه حكايت اين سراي چيست ومن مانده ام كه حكايت خودم دراين سراي چيست .

هیچ نظری موجود نیست: