اينورچهاراه يا اونورچهاراه ..........
تعطيلات يك هفته ايي من تمام شد بدون اينكه حظي برده باشم .دوروز كاري رو درساعات كاري بجاي حضوردر محل كار خودم درشهرداري درقسمت خدمات شهري بودم براي گرفتن مجوزتبليغ . يك روز تمام هم براي كارگرهاي داربستي فغان مي زدم كه تبليغ منو اشتباه نصب كرديد بايد اينو ر چها راراه باشه نه اون چهاراه . اگه من قادر به فروكردن ميغ درسنگ بودم حتما هم قادر بودم كه اونا را متوجه اشتباهشون كنم . ولي من قادر نبودم ونيستم وبنابراين اونا هم متوجه اشتباهشون نشدند ونميشند . درحالي كه من داشتم مثل اسپند روي آتيش بالا وپايين مي پريدم دوكارگرنصاب وريسشان دركمال خونسردي وبانگاهي عاقل اندرسفيه به من گوشزد مي كردند كه اين ورچهارراه واون ور چهاراه نداره و اون يكي شريكشون كه با موبايل باهاش صحبت مي كردم مي گفت شما بايد خيلي خوشحال باشي كه ما بنرت را نصب كرديم اون روز بود كه به مفهوم اين جمله قصار كه" خدا ادم را خر كند ولي گير خر نيندازد" پي بردم. بالاخره هم قانع نشدند متوجه نمي شدند كه جوازمن براي سمت راسته و من براي همين سمت راست دوروزتعطيلي خودم رو درشهرداي گذراندم تا ثابت كنم كه قول يك كارمند به يك ارباب رجوع مهم تراز داشتن پارتي ارباب رجوع ديگر است كه مي خواد در همان زمان ودرهمان نقطه بنرش را نصب كنه . وبالاخره شانس با من بود كه وجدان يكي دلنگي صدا داد و اين بار ضابطه بررابطه غلبه كرد . مختصر ومفيد سعي كردم به اون دوكارگرنصاب وريسشان بفهمانم كه من چه مرارتي كشيدم براي گرفتن اين جا . حداقل انتظار داشتم ريسشان بفهمه ولي نيشخند اون بدتر ازغرغرهاي كارگرهاش بود .
بالاخره هم فكر نكنيد كه به منطق حرفهاي من رسيدند نه فقط دلشون سوخت كه با غرغر و نيشخندي برلب حاضربه جابجايي بنر شدند . يادم مياد برادرزاده من 5 سالش بودو علاقه ايي به يادگرفتن وآموختن نداشت البته الان هم اطمينان ندارم كه به اين علاقمندي رسيده باشه . برادرم يه روزي سعي كرد بهش شمردن اعداد از 1تا 20 رو ياد بده واون چون دلش نميخواست ياد نمي گرفت .بعد روز بعد وقتي براي مامانم تعريف مي كرد كه باباجون دبروز مي خواست به من ياد بده من از 1تا 20 بشمرم من دوست نداشتم ولي بعد دلم براش سوخت ديدم خيلي ناراحته ياد گرفتم . حالا هم اينا به اشتباهشون وحرف من نرسيدندفقط احساس دلسوزي بود كه مجبورشدند عوضش كنند .
بالاخره ساعت هشت غروب بود كه تبليغ منو از سمت چپ چهاراه بردند سمت راست چهارراه ومن خسته ازاين هم چانه زدن 8 غروب بعد ازتماشاي بنرنصب شده برگشتم خونه . د رحالي كه تنها دوروز از تعطيلاتم باقي مانده بود و اون دوروزهم به رفع خستگي چند روز قبل گذشت .
حالا دارم به اين نتيجه مي رسم كه اگه روش خودم رو برم يعني با پول بيشترخدمات بهتري بگيرم بهتره تا با پول كمتربخاطر گرفتن خدما ت ارزانترمجبور بشم معده واعصابم روازدست بدم .
بالاخره هم فكر نكنيد كه به منطق حرفهاي من رسيدند نه فقط دلشون سوخت كه با غرغر و نيشخندي برلب حاضربه جابجايي بنر شدند . يادم مياد برادرزاده من 5 سالش بودو علاقه ايي به يادگرفتن وآموختن نداشت البته الان هم اطمينان ندارم كه به اين علاقمندي رسيده باشه . برادرم يه روزي سعي كرد بهش شمردن اعداد از 1تا 20 رو ياد بده واون چون دلش نميخواست ياد نمي گرفت .بعد روز بعد وقتي براي مامانم تعريف مي كرد كه باباجون دبروز مي خواست به من ياد بده من از 1تا 20 بشمرم من دوست نداشتم ولي بعد دلم براش سوخت ديدم خيلي ناراحته ياد گرفتم . حالا هم اينا به اشتباهشون وحرف من نرسيدندفقط احساس دلسوزي بود كه مجبورشدند عوضش كنند .
بالاخره ساعت هشت غروب بود كه تبليغ منو از سمت چپ چهاراه بردند سمت راست چهارراه ومن خسته ازاين هم چانه زدن 8 غروب بعد ازتماشاي بنرنصب شده برگشتم خونه . د رحالي كه تنها دوروز از تعطيلاتم باقي مانده بود و اون دوروزهم به رفع خستگي چند روز قبل گذشت .
حالا دارم به اين نتيجه مي رسم كه اگه روش خودم رو برم يعني با پول بيشترخدمات بهتري بگيرم بهتره تا با پول كمتربخاطر گرفتن خدما ت ارزانترمجبور بشم معده واعصابم روازدست بدم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر