ماندگاريهاي دل( قطعه ايي از ايران به نام شيشه قلعه-قسمت اول)
نام اين وبلاگ ماندگاري مقدسي است كه از ساليان دوربا من بوده وخواهد بود ماندگاري كه هرچه زمان مي گذرد ازتاثيرعزت وعزيزي آن نمي كاهد .هنوزدر خودم مي بالم كه به تقدير ويا به تدبير(نمي دانم) يك سال درآن سپري كردم سالي كه اينه ان را در سالهاي ديگر زندگيم پيدا نكردم . هنوز پس از گذشت سالها خواب باغ! تنها درخت ياس و حوضچه كوچك آن ( كه اهالي به آن استخر مي گفتند)وصداي بچه هاي شيشه قلعه ميان ان، خوابي است كه روحم را تسلا مي دهد. ازاين روست كه وبلاگم را با آن شروع مي كنم كه بماند وديگراني هم بدانند. شيشه قلعه نام دهيست دقيقن حد واسط بين قزوين و بويين زهرا با فاصله ايي 3 كيلومتري با بر جاده و بايد راهي را طي كني تا سواد كوه از دور پيدا بشه . و سواد ده كه از دور پيدا شد بام خونه ايي مشرف برجاده اولين حلقه اتصال چشمان مسافر با حيات خواهد بود كه تا خود ده دوطرف جاده از قزوين تا فرعي ده واز فرعي تا شيشه قلعه بياباني است - براي من اولين و دورترها آخرين بدرقه نگاهي بود كه به جاده دوخته شده بود - خانه ها كاهگي بودند بي هيچ نمايي بيروني و وسواسي در تزيين نما . ديواري كاهگلي كشيده به زمين براي ايجاد حصار از نگاه ديگراني و از چارپاياني وسقفي به غايت ساده تر براي در امان ماندن از انچه سرماي زمستان بود وگرماي تابستان . اگر هم در دل اروزيي براي تزيين بوددر دست چيزي براي عريان ساختن آن نبود . زمستان بسيارسرد وخشك با بادهايي كه در اماني نبودي از وزش انها و در پاييزو بهار تنها دست اورد اين باد براي مردمان انجا خاك بود خاك و آشوبي كه از درون باد به دل راه مي يافت . زمين خشك وتركيده بود كه به خست زمين ان نواحي تنها مي توانستي گندم برداشت كني و چغندر. گاه زمين هم در بخشش بين مردمان تبعيضي بس ناجوانمردانه دارد. كه اين دو تنها ممردر امد مردم بود و گوسفند كه نه ممر درامد كه غذاي سالانه را تامين مي كردو خريد وفروشي هم اگر بود ازدست تنگي زمانه بود و گرفتن از شكم خود وبه شكم ديگران ريختن .و ازانچه امكانات شهري مي نامندش نه خبري بود ونه اثري و نه اختراع اديسون و تبعات ان اختراع و نه اب وگاز و حمام والبته ساختماني به اسم حمام وجود داشت كه سالي دوبار به يمن عيد ودروگندم باز مي شد.وسال حضور من در شيشه قلعه به بهانه حضور من زنان توانستند چند باري بيشترسرو رويي صفا دهند . ودرغير ان صورت حمام كردن به گرم كردن ديگ بزرگ در انبار خانه و سرو روشستن در آن ختم مي شد ان هم به نوبت وبه فاصله يك ماه. سرماي زمستان از بركت وجود گوسفندها درزيركرسي گرم بود .با انچه كه مردان از پهن گوسفندها درفصل تابستان انبار مي كردند وزنان خشك مي كردن وخشكه آن در دررون يك مجمعه مسي در زيركرسي مي سوخت وگرماي آن رخوتي به تن مي داد كه اگر كسي ازكرسي فراخوانده مي شد خواهان رفتن نبودكه رخوت تن با بيرون رفتن از كرسي از تن خارج مي شد. كه سوزبيرون را نه توان ايستادن بود ونه توان كاركردن هرچند كه ان مردمان عادت به اين سوز واين ساز زندگي كه براي آنها نواخته مي شد را داشتند يا به تقدير زمانه بايد مي داشتند . مردم كرد مهاجري كه خود بنا به گذشت روزگار وچرخيدن نسل ،خاطره اين مهاجرت را به فراموشي سپرده بودند. اما زبان ورفتار وچهره در تمايزبود با مردمان ترك قزوين و بويين زهرا وروستاهاي اطراف. مردماني به غايت زيبا بي هيچ تفاوتي درجنسيت . با اندامي موزون و كشيده كه در مردان رشيدي قامت ودرزنان اندامي خوش تراش با برجستگي ها متناسب زنانه را به رخ مي كشيد .چشمان درشت مشكي با مژه هاي بلند ودماغ كوچك خوش تراش وموهاي مجعد مشكي خصوصيت ظاهري اغلب مردم شيشه قلعه بود مردان و زنان كرد قوي بنيه ايي كه بدون استثنا نمي توانستي درونشان چهر ه نازيبايي را پيدا كني . و در خانواده حمزه وعلي كامران عليايي(كه بعدها عموحمزي وعموعلي برايم نام گرفتند) كه من با آنها زندگي مي كردم به غايت تمام صفات چشم گيرتر . وآذردختر علي نمونه يك دختر كرد وحشي زيبا بود . شايد همان كه زمان هاي گذشته با مارال كليدر قياسش مي كردم واين سالهاي نزديكتربا گلشيفته فراهاني . ومن دختري نازپروده نه به سبب طبقه اجتماعي كه به سبب ته تغاري بودن كه برعرش ميگشتم وبرفرش جايم نبود . با نسيم بهار جمع مي شدم با اولين باددپاييزپژمرده و نه خاري به پا رفته داشتم و نه دستي به كاربه سبب تقدير يا تدبير به سبب اختيار ويا اقتدارزندگي، دريچه هايي از زندگي را بروي خودم گشودم كه پنجره ان هنوز برويم باز است و نسيم خنك ان وعطرسكراوران هنوزسراسر زندگيم را فراگرفته است . چه بخت خوشي داشتم كه من روزگاري در اين وادي زيستم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر