۱۸ تیر ۱۳۸۷

ماندگاريهاي دل( قطعه ايي از ايران به نام شيشه قلعه-قسمت اول)

نام اين وبلاگ ماندگاري مقدسي است كه از ساليان دوربا من بوده وخواهد بود ماندگاري كه هرچه زمان مي گذرد ازتاثيرعزت وعزيزي آن نمي كاهد .هنوزدر خودم مي بالم كه به تقدير ويا به تدبير(نمي دانم) يك سال درآن سپري كردم سالي كه اينه ان را در سالهاي ديگر زندگيم پيدا نكردم . هنوز پس از گذشت سالها خواب باغ! تنها درخت ياس و حوضچه كوچك آن ( كه اهالي به آن استخر مي گفتند)وصداي بچه هاي شيشه قلعه ميان ان، خوابي است كه روحم را تسلا مي دهد. ازاين روست كه وبلاگم را با آن شروع مي كنم كه بماند وديگراني هم بدانند. شيشه قلعه نام دهيست دقيقن حد واسط بين قزوين و بويين زهرا با فاصله ايي 3 كيلومتري با بر جاده و بايد راهي را طي كني تا سواد كوه از دور پيدا بشه . و سواد ده كه از دور پيدا شد بام خونه ايي مشرف برجاده اولين حلقه اتصال چشمان مسافر با حيات خواهد بود كه تا خود ده دوطرف جاده از قزوين تا فرعي ده واز فرعي تا شيشه قلعه بياباني است - براي من اولين و دورترها آخرين بدرقه نگاهي بود كه به جاده دوخته شده بود - خانه ها كاهگي بودند بي هيچ نمايي بيروني و وسواسي در تزيين نما . ديواري كاهگلي كشيده به زمين براي ايجاد حصار از نگاه ديگراني و از چارپاياني وسقفي به غايت ساده تر براي در امان ماندن از انچه سرماي زمستان بود وگرماي تابستان . اگر هم در دل اروزيي براي تزيين بوددر دست چيزي براي عريان ساختن آن نبود . زمستان بسيارسرد وخشك با بادهايي كه در اماني نبودي از وزش انها و در پاييزو بهار تنها دست اورد اين باد براي مردمان انجا خاك بود خاك و آشوبي كه از درون باد به دل راه مي يافت . زمين خشك وتركيده بود كه به خست زمين ان نواحي تنها مي توانستي گندم برداشت كني و چغندر. گاه زمين هم در بخشش بين مردمان تبعيضي بس ناجوانمردانه دارد. كه اين دو تنها ممردر امد مردم بود و گوسفند كه نه ممر درامد كه غذاي سالانه را تامين مي كردو خريد وفروشي هم اگر بود ازدست تنگي زمانه بود و گرفتن از شكم خود وبه شكم ديگران ريختن .و ازانچه امكانات شهري مي نامندش نه خبري بود ونه اثري و نه اختراع اديسون و تبعات ان اختراع و نه اب وگاز و حمام والبته ساختماني به اسم حمام وجود داشت كه سالي دوبار به يمن عيد ودروگندم باز مي شد.وسال حضور من در شيشه قلعه به بهانه حضور من زنان توانستند چند باري بيشترسرو رويي صفا دهند . ودرغير ان صورت حمام كردن به گرم كردن ديگ بزرگ در انبار خانه و سرو روشستن در آن ختم مي شد ان هم به نوبت وبه فاصله يك ماه. سرماي زمستان از بركت وجود گوسفندها درزيركرسي گرم بود .با انچه كه مردان از پهن گوسفندها درفصل تابستان انبار مي كردند وزنان خشك مي كردن وخشكه آن در دررون يك مجمعه مسي در زيركرسي مي سوخت وگرماي آن رخوتي به تن مي داد كه اگر كسي ازكرسي فراخوانده مي شد خواهان رفتن نبودكه رخوت تن با بيرون رفتن از كرسي از تن خارج مي شد. كه سوزبيرون را نه توان ايستادن بود ونه توان كاركردن هرچند كه ان مردمان عادت به اين سوز واين ساز زندگي كه براي آنها نواخته مي شد را داشتند يا به تقدير زمانه بايد مي داشتند . مردم كرد مهاجري كه خود بنا به گذشت روزگار وچرخيدن نسل ،خاطره اين مهاجرت را به فراموشي سپرده بودند. اما زبان ورفتار وچهره در تمايزبود با مردمان ترك قزوين و بويين زهرا وروستاهاي اطراف. مردماني به غايت زيبا بي هيچ تفاوتي درجنسيت . با اندامي موزون و كشيده كه در مردان رشيدي قامت ودرزنان اندامي خوش تراش با برجستگي ها متناسب زنانه را به رخ مي كشيد .چشمان درشت مشكي با مژه هاي بلند ودماغ كوچك خوش تراش وموهاي مجعد مشكي خصوصيت ظاهري اغلب مردم شيشه قلعه بود مردان و زنان كرد قوي بنيه ايي كه بدون استثنا نمي توانستي درونشان چهر ه نازيبايي را پيدا كني . و در خانواده حمزه وعلي كامران عليايي(كه بعدها عموحمزي وعموعلي برايم نام گرفتند) كه من با آنها زندگي مي كردم به غايت تمام صفات چشم گيرتر . وآذردختر علي نمونه يك دختر كرد وحشي زيبا بود . شايد همان كه زمان هاي گذشته با مارال كليدر قياسش مي كردم واين سالهاي نزديكتربا گلشيفته فراهاني . ومن دختري نازپروده نه به سبب طبقه اجتماعي كه به سبب ته تغاري بودن كه برعرش ميگشتم وبرفرش جايم نبود . با نسيم بهار جمع مي شدم با اولين باددپاييزپژمرده و نه خاري به پا رفته داشتم و نه دستي به كاربه سبب تقدير يا تدبير به سبب اختيار ويا اقتدارزندگي، دريچه هايي از زندگي را بروي خودم گشودم كه پنجره ان هنوز برويم باز است و نسيم خنك ان وعطرسكراوران هنوزسراسر زندگيم را فراگرفته است . چه بخت خوشي داشتم كه من روزگاري در اين وادي زيستم .

۱۴ تیر ۱۳۸۷


وقايع نگاري ايجاد يك وبلاگ

قريب به يك ساله كه مي خواستم وبلاگي داشته باشم .ايده اوليه اش رو از فروغ*گرفتم(وقتي سال گذشته در خونه اش همديگر رو ديديم و وبلاگش رونشونم داد) تا قبل از اون فكري براي ساخت وبلاگ نداشتم .فروغ تشويقم كرد كه يه وبلاگ براي خودم داشته باشم . قرار شد يه قالب خودش برام درست كنه كه نتونست. مهم نبود منتظربابا لنگ درازم شدم كه بياد و واون موقع ازش بخوام كه كمكم كنه براي ساخت وبلاگ. دوتا بسته كاپوچينوي انگليسي گذاشتم كنار براي خودم وخودش براي اون روزموعود. روزي كه معلوم نبود كي هست اون نيومد روزهاي بعد هم نيومد روزهاي بعدترش هم نيومد وقتي روزها به سال دوخته شد هم اون نيومد . امسال هم مثل سال گذشته اون نيومد سال بعد هم قرار نيست بياد ودرواقع قرارنبوده كه اون بياد ومن فكر كردم كه اون مياد .واين راهي بود كه من با افكارم ساخته بودم بر روحم وقلبم راهي كه هر چه جلوتر رفتم به سراب نزديك تر شد . و بعدها فكر كردم چه انتظار بيهوده ايي است چشم براه كسي ماندن كه پايي و دلي به راه من نداره .بيهوده به همدلي كسي كه به اشاره تلنگري همدلي ودوستي خالصانه ايي را ناديده مي گيره  وحباب هاي سوتفاهم رودريايي درست مي كنه برويران كردن اين دوستي . چرايش را هنوزهم نفهميدم .
تاريخ مصرف كاپوچينوها گذشت و انداختمشون دور مثل تاريخ مصرف دوستي من وبابالنگ درازكه لابدازنگاه اون گذشته وانداخته دور.اما من دور نمي اندازمشون . دوستي پاك وخالصانه ايي بودميگذارم يه گوشه ايي ازوجودم باقي بمونه همان جايي كه بقيه ماندگاريهاي دلم روگذاشتم.
واين شد كه ياد گرفتم نبايد منتظركسي بمونم تا كاري برام انجام بده و مثل همه كارهاي زندگيم خودم بايد انجامش بدم . بعد همه سواد كامپيوتري من قد داد به درست كردن وبلاگ در بلاگفا اون هم بعد از كلي تلاش وممارست ! چند پست هم نوشتم ولي قالبش منو را ضي نمي كرد يه چيزي كم داشت ويا من بلد نبودم پيامها را مديريت كنم . وگذشت تا دوباره در قالب بلاگر كه به فارسي شده تلاش وممارست خودم را ادامه دادم! اما همين هم با مشقت بود به قولي هزار كرد كمري شدند تا من تونستم يه قالب وبلاگ براي خودم درست كنم. فكر مي كردم در زمينه نرم افزار كامپيوتر زياد خنگ نيستم ولي مثل اين كه در اين مورد خنگي بارز شده !




* مشاهده وبلاگ فروغ درخواندنيها




۱۳ تیر ۱۳۸۷

حجم كلمات

سنگ پشت پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك ؛سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي. خدا سنگ پشت‌ را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.

   "نويسنده متن  براي من مجهول "